سیاه

لحاف کهنه زال فلک شکافته شد
 و پنبه کوچه و بازار شهر را پر کرد
 و دشت اکنون سرد و غریب و خاموش است
 آهای لحاف پاره خود رابه بام ما متکان
 که گرچه
 پنبه ما را همیشه آفت خورد
 و دشت سوخته از پنبه سپیده تهی ست
 جهان به کام حریفان پنبه در گوش است

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، عاشقانه ، ادبی ، شعر