سفر درشب

همچون شهاب میگذرم در زلال شب
 از دشت های خالی و خاموش
 از پیچ و تاب گردنه ها قعر دره ها
 نور چراغها چون خوشه های آتش
 در بوته های دود
 راهی میان ظلمت شب باز میکند
 همراه من ستاره غمگین و خسته ای
 در دور دست ها
 پرواز میکند
 نور غریب ماه
 نرم و سبک به خلوت آغوش دره ها
 تن میکند رها
 بازوی لخت گردنه پیچیده کامجو
 بر دور سینه هوس انگیزه تپه ها
 باد از شکاف دامنه فریاد میزند
 من همچون باد
 می گذرم روی بال شب
 در هر سوی راه
 غوغای شاخه ها و گریز درخت هاست
 با برگ های سوخته با شاخه های خشک
 سر مکشند در پی هم خارهای گیج
 گاهی دو چشم خونین از لای بوته ها
 مبهوت می درخشد و محسور می شود
 گاهی صدای وای کسی از فراز کوه
 در های و هوی همهمه ها دور می شود
 ای روشنایی سحر ای ‌آفتاب پاک
 ای مرز جاودانه نیکی
 من با بمید وصل تو شب را شکسته ام
 من در هوای عشق تو از شب گذشته ام
 بهر تو دست و پا زئده ام در شکنج راه
 سوی تو بال و پر زده ام در ملال شبچ

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، عاشقانه ، ادبی ، شعر