ستوه

در کجای این فضای تنگ بی آواز
 من کبوترهای شعرم را دهم پرواز
 شهر را گویی نفس در سینه پنهان است
 شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد
 آٍمان در چاردیوار ملال خویش زندانی است
 روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست
 آفتاب از اینهمه دلمردگی ها رویگردان است
 بال پرواز زمان بسته است
 هر صدایی را زبان بسته است
 زندگی سر در گریبان است
 ای قناری های شرینکار
 آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار
 ای خروشان
 موجهای مست
 آفتاب قصه هاتان گرم
 چشمه آوازتان تا جاودان جوشان
 شعر من میمیرد و هنگام مرگش نیست
 زیستن را در چنین آلودگی ها زاد و برگش نیست
 ای تپش های دل بی تاب من
 ای سرود بیگناهی ها
 ای تمنا های سرکش
 ای غریو تشنگی ها
 در کجای این ملال آباد
 من
 سرودم را کنم فریاد
 در کجای این فضای تنگ بی آواز
 من کبوترهای شعرم را دهم پرواز

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، عاشقانه ، ادبی ، شعر