رقص مار

باز له له می زند از تشنه کامی برگ
 باز می جوشد سراپای درختان را غبار مرگ
 باز میپیچد به خود از سیلی سوزان گرما تاک
 می فشارد پنجه های خشک و گرد
 آلود را بر خاک
 باز باد از دست گرما میکشد فریاد
 گوییا می رقصد آتش میگریزد باد
 باز میرقصد به روی شانه های شهر
 شعله های آتش مرداد
 رقص او چون رقص گرم مارها بر شانه ضحاک
 سر بر آر از کوه با آن گاوپیکر گرز
 ای نسیم دره البرز

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، عاشقانه ، ادبی ، شعر