طومار تلاش

تنها درخت کوچه ما در میان شهر
 تیری است بی چراغ
 اهل محله مردم زحمتکش صبور
 از صبح تا غروب
 در انتظار نعجزه ای شاید
 در کار برق و آب
 امضای این و آن را طومار می کنند
 شب ها میان طلمت مطلق سکوت محض
 بر خود هجوم دغدغه را تا سرود صبح
 هموار میکنند
 گفتم سرود صبح ؟
 آری به روی شاخه آن تیر بی چراغ
 زاغان رهگذر
 صبح ملول گمشده در گرد و خاک را
 اقرار میکنند
 بابک میان یک وجب از خاک باغچه
 بذری فشانده است
 وزحوض نیمه آب
 تا کشتزار خویش
 نهری کشانده است
 وقتی که کام حوض
 چون کام مردمان محل خشک می شود
 از زیر آفتاب
 گلبرگهای مزرعه سبز خویش را
 با قطره های گرم عرق آب می دهد
 در آفتاب ظهر که من می رسم ز راه
 طومار تازه ای را همسایه عزیز
 با خواهش و تمنا با عجز و التماس
 از خانه ای به خانه دیگر
 سوقات میبرد
 این طفل هشت ساله ولیکن
 کارش خلاف اهل محله است
 در آفتاب ظهر که من می رسم ز راه
 با آستین بر زده در پای کشتزار
 بر گونه قطره های عرق شهد خوشگوار
 از بیخ و بن کشیده علف های هرزه را
 فریاد می زند
 بابا بیا بیا
 گل کرده لوبیا
 لبخند کودکانه او درس میدهد
 کاین خاک خارپرور باران ندیده را
 با آستین بر زده آباد میکنند
 از ریشه می زنند علف های هرزه را
 آنگاه
 با قطره های گرم عرق باغهای سبز
 بنیاد میکنند

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، عاشقانه ، ادبی ، شعر