چتر وحشت

سینه صبح را گلوله شکافت
 باغ لرزید و آسمان لرزید
 خواب ناز کبوترذان آشفت
 سرب داغی به سینه هاشان ریخت
 ورد گنجشک های مست گسست
 عکس گل
 در بلور چشمه شکست
 رنگ وحشت به لحظه ها امیخت
 بر خونین به شاخه ها آویخت
 مرغکان رمیده خواب آلوده
 پر گشودند در هوای کبود
 در غبار طلایی خورشید
 ناگهان صد هزار ال سپید
 چون گلی در فضای صبح شکفت
 وز طنین گلوله های دگر
 همچو ابری به سوی دشت گریخت
 نرم نرمک
 سکوت بر میگشت
 رفته ها آه بر نمی گشتند
 آن رها کرده لانه های امید
 دیگر آن دور و بر نمی گشتند
 باغ از نغمه و ترانه تهی است
 لانه متروک و آشیانه تهی است
 دیرگاهی است در فضای جهان
 آتشین تیرها صدا کرده
 دست سوداگران وحشت و مرگ
 هر طرف آتشی به پا کرده
 باغ
 را دردست بی حیایی ستم
 از نشاط و صفا جدا کرده
 ما همان مرغکان بیگنهیم
 خانه و آشیان رها کرده
 آه دیگر در این گسیخته باغ
 شور افسونگر بهاران نیست
 آه دیگر در این گداخته دشت
 نغمه شاد کشتکاران نیست
 پر خونین به شاخسارام هست
 برگ رنگین به شاخساران نیست
 اینکه بالا گرفته در آفاق
 نیست فوج کبوتران سپید
 که بر این بام می کند پرواز
 رقص فوارههای رنگین نیست
 اینکه از دور می شکوفد باز
 نیست رویای بالهای سپید
 در غبار طلایی خورشید
 این هیولا که رفته تا افلاک
 چتر وحشت گشوده بر سر خاک
 نیست شاخ و گل و شکوفه و
 برگ
 دود و ابر است و خون و آتش و مرگ

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها :

نمازی از شکایت

سحر که نسترن سرخ باغ همسایه
 فرستد از لب ایوان به آفتاب درود
 و اوج سبز درختان به کوچه میریزد
 و خانه از نفس گرم یاس لبریز است
 ن از
 سرودن یک شعر تازه می آیم
 که ذره ذره وجودم در آن ترانه تلخ
 به های های غریبانه اشک ریخته اند
 کنار نسترن سرخ باغ همسایه
 من از ستره شفاف صبح می پرسم
 تو شعر میدانی
 ستاره جای جواب
 به بی تفاوتی آفتاب می نگرد
 تو هیچ می بینی
 دوباره می پرسم
 ستاره اما
 از دشت بی کرانه صبح
 به من چو گمشده ای در سراب می نگرد
 نگاه کن
 مرا مصاحب گنجشک های شاد مبین
 مرا معاشر گلبرگهای یاس مدان
 که من تمامی شب
 در آن کرانه دور میان جنگل آتش
 میان چشمه خون
 به زیر بال هیولای مرگ زیسته ام
 و تا سپیده صبح
 به سرنوشت سیاه بشر
 گریسته ام
 تو هیچ می گریی ؟
 باز از ستاره می پرسم
 ستاره اما با دیدگان اشک آلود
 به پرسشی که ندارد جواب مینگرد
 بگو
 صدای من به کسی می رسد در آن سوی شب
 بگو که نبض کسی می زند در آن بالا
 ستاره می لرزد
 بگو
 مگر تو بگویی
 در این رواق ملال
 کسی
 چون من به نماز شکایت استاده است
 ستاره می سوزد
 ستاره می میرد
 و من تکیده و غمگین به راه می افتم
 آفتاب همان گونه سرکش و مغرور
 به انهدام خراب می نگرد

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، عاشقانه ، شعر ، ادبی

کوچ

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
 به کوه خواهد زد
 به غار خواهد رفت
 تو کودکانت را بر سینه می فشاری گرم
 و همسرت را چون کولیان خانه به دوش
 میان آتش و خون می کشانی از دنبال
 و پیش پای تو از انفجارهای مهیب
 دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
 و شهر ها همه در دود و شعله خواهد سوخت
 و آشیان ها بر روی خاک خواهد ریخت
 و آرزوها در زیر خاک خواهد مرد
 خیال نیست عزیزم
 صدای تیر بلند است و ناله های پیگیر
 و برق
 اسلحه خورشید را خجل کرده ست
 چگونه این همه بیداد را نمی بینی
 چگونه این همه فریاد را نمی شنوی
 صدای ضجه خونین کودک عدنی است
 و بانگ مرتعش مادر ویتنامی
 که در عزای عزیزان خویش می گریند
 و چند روز دگر نیز نوبت من و تست
 که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم
 و یا به کشتن
 فرزند خلق برخیزیم
 و یا به کوه به جنگل به غار بگریزیم
 پدر چگونه به نزد طبیب خواهی رفت
 که دیدگان تو تاریک و راه باریک است
 تو یکقدم نتوانی به اختیار گذاشت
 تو یک وجب نتوانی به اختیار گذاشت
 که سیل آهن در رها ها خروشان است
 تو ای نخفته شب و روزی روی شانه اسب
 به روزگار جوانی به کوه و دره و دشت
 تو ای بریده ره از لای خار و خارا سنگ
 کنون کنار خیابان در انتظار بسوز
 درون آتش بغضی که در گلو داری
 کزین طرف نتوانی به آن طرف رفتن
 حریم موی سپید ترا که دارد پاس
 کسی که دست ترا یک قدم بگیرد نیست
 و من که می دوم اندر پی تو خوشحالم
 که دیدگان تو در شهر بی ترحم ما
 به روی مردم نامهربان نمی افتد
 پدر به خانه بیا با ملال خویش بساز
 اگر که چشم تو بر روی زندگی بسته ست
 چه غم که گوش تو پیچ رادیو باز است
 هزار و ششصد و هفتاد و یک نفر امروز
 به زیر آتش خمپاره ها هلاک شدند
 و چند دهکده دوست را
 هواپیما
 به جای خانه دشمن گلوله باران کرد
 گلوی خشک مرا بغض می فشارد تنگ
 و کودکان مرا لقمه در گلو مانده ست
 که چشم آنها با اشک مرد بیگانه ست
 چه جای گریه که کشتار بی دریغ حریف
 برای خاطر صلح است و حفظ آزادی
 و هر گلوله که بر سینه ای شرار افشاند
 غنیمتی است که
 دنیا بهشت خواهد شد
 پدر غم تو مرا رنج میدهد اما
 غم بزرگتری می کند هلاک مرا
 بیا به خاک بلا دیده ای بیندیشیم
 که ناله می چکد از برق تازیانه در او
 به خانه های خراب
 به کومه های خموش
 به دشتهای به آتش کشیده متروک
 که سوخت یکجا برگ و گل و جوانه در او
 به خاک
 مزرعه هایی که جای گندم زرد
 لهیب شعله سرخ
 به چار سوی افق میکشد زبانه در او
 به چشمهای گرسنه
 به دستهای دراز
 به نعش دهقان میان شالیزار
 به زندگی که فرو مرده جاودانه در او
 بیا به حال بشر های های گریه کنیم
 که با برادر خود هم نمی تواند زیست
 چنین خجسته
 وجودی کجا تواند ماند
 چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت
 صدای غرش تیری دهد جواب مرا
 به کوه خواهد زد
 به غار خواهد رفت
 بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، عاشقانه ، شعر ، ادبی

کدام غبار

با حوانه ها نوید زندگی است
 زندگی شکفتن جوانه هاست
 هر بهار
 از نثار ابرهای مهربان
 ساقهها پر از جوانه میشود
 هر جوانه ای شکوفه
 میکند
 شاخه چلچراغ می شود
 هر درخت پر شکوفه باغ
 کودکی که تازه دیده باز میکند
 یک جوانه است
 گونه های خوشتر از شکوفه اش
 چلچراغ تابناک خانه است
 خنده اش بهار پر ترانه است
 چون میان گاهواره ناز میکند
 ای نسیم رهگذر به ما بگو
 این جوانه های باغ زندگی
 این شکوفه های عشق
 از سموم وحشی کدام شوره زار
 رفته رفته خار میشوند
 این کبوتران برج دوستی
 از غبار جادوی کدام کهکشان
 گرگهای هار می شوند

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، عاشقانه ، شعر ، ادبی

قصه

رفتم به کنار رود
 سر تا پا مست
 رودم به هزار قصه میبرد ز دست
 چون قصه درد خویش با او گفتم
 لرزید و رمید و رفت و نالید و شکست

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، عاشقانه ، شعر ، ادبی

غبار آبی

چندین هزار قرن
 از سر گذشت عالم و آدم است
 وین کهنه آٍسیای گرانسنگ است
 بی اعتنا به ناله قربانیان خویش
 آسوده گشته است
 در طول
 قرنها
 فریاد دردناک اسیران خسته جان
 بر میشد از زمین
 شاید که از دریچه زرین آفتاب
 یا از میان غرفه سیمین ماهتاب
 آید بروی سری
 اما
 هرگز نشد گشوده از این آسمان دری
 در پیش چشم خسته زندانیان خاک
 غیر از غبار آبی این آسمان نبود
 در پشت این غبار
 جز
 ظلمت و سکوت فضا و زمان نبود
 زندان زندگانی اسنان دری نداشت
 هر در که ره به سوی خدا داشت بسته بود
 تنها دری که راه به دهلیز مرگ داشت
 همواره باز بود
 دروازه بان پیر در آنجا نشسته بود
 در پیش پای او
 در آن سیاه چال
 پرها گسسته بود و قفس ها شکسته بود
 امروز
 این اسیر
 انسان رنجدیده و محکوم قرنها
 از ژرف این غبار
 تا اوج آسمان خدا پر گشوده است
 انگشت بر دریچه خورشید سوده است
 تاج از سر فضا و زمان در ربوده است
 تا او کند دری به جهان های دیگری

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، عاشقانه ، شعر ، ادبی

طومار تلاش

تنها درخت کوچه ما در میان شهر
 تیری است بی چراغ
 اهل محله مردم زحمتکش صبور
 از صبح تا غروب
 در انتظار نعجزه ای شاید
 در کار برق و آب
 امضای این و آن را طومار می کنند
 شب ها میان طلمت مطلق سکوت محض
 بر خود هجوم دغدغه را تا سرود صبح
 هموار میکنند
 گفتم سرود صبح ؟
 آری به روی شاخه آن تیر بی چراغ
 زاغان رهگذر
 صبح ملول گمشده در گرد و خاک را
 اقرار میکنند
 بابک میان یک وجب از خاک باغچه
 بذری فشانده است
 وزحوض نیمه آب
 تا کشتزار خویش
 نهری کشانده است
 وقتی که کام حوض
 چون کام مردمان محل خشک می شود
 از زیر آفتاب
 گلبرگهای مزرعه سبز خویش را
 با قطره های گرم عرق آب می دهد
 در آفتاب ظهر که من می رسم ز راه
 طومار تازه ای را همسایه عزیز
 با خواهش و تمنا با عجز و التماس
 از خانه ای به خانه دیگر
 سوقات میبرد
 این طفل هشت ساله ولیکن
 کارش خلاف اهل محله است
 در آفتاب ظهر که من می رسم ز راه
 با آستین بر زده در پای کشتزار
 بر گونه قطره های عرق شهد خوشگوار
 از بیخ و بن کشیده علف های هرزه را
 فریاد می زند
 بابا بیا بیا
 گل کرده لوبیا
 لبخند کودکانه او درس میدهد
 کاین خاک خارپرور باران ندیده را
 با آستین بر زده آباد میکنند
 از ریشه می زنند علف های هرزه را
 آنگاه
 با قطره های گرم عرق باغهای سبز
 بنیاد میکنند

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، عاشقانه ، شعر ، ادبی

سیاه

لحاف کهنه زال فلک شکافته شد
 و پنبه کوچه و بازار شهر را پر کرد
 و دشت اکنون سرد و غریب و خاموش است
 آهای لحاف پاره خود رابه بام ما متکان
 که گرچه
 پنبه ما را همیشه آفت خورد
 و دشت سوخته از پنبه سپیده تهی ست
 جهان به کام حریفان پنبه در گوش است

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، عاشقانه ، شعر ، ادبی

سفر درشب

همچون شهاب میگذرم در زلال شب
 از دشت های خالی و خاموش
 از پیچ و تاب گردنه ها قعر دره ها
 نور چراغها چون خوشه های آتش
 در بوته های دود
 راهی میان ظلمت شب باز میکند
 همراه من ستاره غمگین و خسته ای
 در دور دست ها
 پرواز میکند
 نور غریب ماه
 نرم و سبک به خلوت آغوش دره ها
 تن میکند رها
 بازوی لخت گردنه پیچیده کامجو
 بر دور سینه هوس انگیزه تپه ها
 باد از شکاف دامنه فریاد میزند
 من همچون باد
 می گذرم روی بال شب
 در هر سوی راه
 غوغای شاخه ها و گریز درخت هاست
 با برگ های سوخته با شاخه های خشک
 سر مکشند در پی هم خارهای گیج
 گاهی دو چشم خونین از لای بوته ها
 مبهوت می درخشد و محسور می شود
 گاهی صدای وای کسی از فراز کوه
 در های و هوی همهمه ها دور می شود
 ای روشنایی سحر ای ‌آفتاب پاک
 ای مرز جاودانه نیکی
 من با بمید وصل تو شب را شکسته ام
 من در هوای عشق تو از شب گذشته ام
 بهر تو دست و پا زئده ام در شکنج راه
 سوی تو بال و پر زده ام در ملال شبچ

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، عاشقانه ، شعر ، ادبی

سرود گل

با همین دیدگان اشک آلود
 از همین روزن گشوده به دود
 به پرستو به گل به سبزه درود
 به شکوفه به صبحدم به نسیم
 به بهاری که میرسد از راه
 چند
 روز دگر به ساز و سرود
 ما که دلهایمان زمستان است
 ما که خورشیدمان نمی خندد
 ما که باغ و بهارمان پژمرد
 ما که پای امیدمان فرسود
 ما که در پیش چشم مان رقصید
 این همه دود زیر چرخ کبود
 سر راه شکوفه های بهار
 گر به سر می دهیم با دل شاد
 گریه شوق با تمام وجود
 سالها می رود که از این دشت
 بوی گل یا پرنده ای نگذشت
 ماه دیگر دریچه ای نگشود
 مهر دیگر تبسمی ننمود
 اهرمن میگذشت و هر قدمش
 نیز به هول و مرگ و وحشت بود
 بانگ مهمیزهای آتش ریز
 رقص شمشیر های خون آلود
 اژدها میگذشت و نعره زنان
 خشم و قهر و عتاب می فرمود
 وز نفس های تند زهرآگین
 باد همرنگ شعله برمیخاست
 دود بر روی دود می افزود
 هرگز از یاد دشتبان نرود
 آنچه را اژدها فکند و ربود
 اشک در چشم برگها نگذاشت
 مرگ نیلوفران ساحل رود
 دشمنی کرد با جهان پیوند
 دوستی گفت با زمین بدرود
 شاید ای خستگان وحشت دشت
 شاید ای ماندگان ظلمت شب
 در بهاری که میرسد از راه
 گل خورشید آرزوهامان
 سر زد از لای ابرهای حسود
 شاید اکنون کبوتران امید
 بال در بال آمدند فرود
 پیش پای سحر بیفشان گل
 سر راه صبا بسوزان عود
 به پرستو به گل به سبزه درود

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، عاشقانه ، شعر ، ادبی

ستوه

در کجای این فضای تنگ بی آواز
 من کبوترهای شعرم را دهم پرواز
 شهر را گویی نفس در سینه پنهان است
 شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد
 آٍمان در چاردیوار ملال خویش زندانی است
 روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست
 آفتاب از اینهمه دلمردگی ها رویگردان است
 بال پرواز زمان بسته است
 هر صدایی را زبان بسته است
 زندگی سر در گریبان است
 ای قناری های شرینکار
 آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار
 ای خروشان
 موجهای مست
 آفتاب قصه هاتان گرم
 چشمه آوازتان تا جاودان جوشان
 شعر من میمیرد و هنگام مرگش نیست
 زیستن را در چنین آلودگی ها زاد و برگش نیست
 ای تپش های دل بی تاب من
 ای سرود بیگناهی ها
 ای تمنا های سرکش
 ای غریو تشنگی ها
 در کجای این ملال آباد
 من
 سرودم را کنم فریاد
 در کجای این فضای تنگ بی آواز
 من کبوترهای شعرم را دهم پرواز

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، عاشقانه ، شعر ، ادبی

رقص مار

باز له له می زند از تشنه کامی برگ
 باز می جوشد سراپای درختان را غبار مرگ
 باز میپیچد به خود از سیلی سوزان گرما تاک
 می فشارد پنجه های خشک و گرد
 آلود را بر خاک
 باز باد از دست گرما میکشد فریاد
 گوییا می رقصد آتش میگریزد باد
 باز میرقصد به روی شانه های شهر
 شعله های آتش مرداد
 رقص او چون رقص گرم مارها بر شانه ضحاک
 سر بر آر از کوه با آن گاوپیکر گرز
 ای نسیم دره البرز

 

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
تگ ها : عشق ، عاشقانه ، شعر ، ادبی

غریبه

دست مرا بگیر که باغ نگاه تو
 چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود
 من جاودانیم که پرستوی بوسه ات
 بر روی من دردی ز بهشت خدا گشود
 اما چه میکنی
 دل
 را که در بهشت خدا هم غریب بود

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها :

غبار بیابان

بیابان تا بیابان در غبار است
 چراغ چشم ها در انتظار است
 بار هر بیابان را سواری است
 غبار این بیابان بی سوار است

  
نویسنده : محسن احمدی ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عاشقانه ، ادبی ، عشق ، شعر